تبليغاتX
آنچنان كه يادداشت مي كنم... - و هم لانفسهم منتقمون.×
هرچیزی ابتدا ش سخت است.  زحمت دارد یعنی. یکی ش همین خودمنتقد بودن است. کمی که گذشت اما راحت می شود. بعد تر ها حتا کیف هم می دهد. کم کم هم عادت می شود. هر عادتی بعد تر می شود اعتیاد. آن وقت است که اگر معتاد شدی که خودمنتقد باشی٬ لاجرم تبدیل شده ای به موجودی -اقل کم- دوپاره. یک اسکیزوفرنیایی- که همان روان گسیخته باشد. و به حق که ترجمه ی جذابی ست. اما خیال نکن بد است. هرچند می گویند یکی از روان پریشی های سه گانه است. اما هرچه هست٬ بد نیست. یعنی اصلا خودش برای خودش عوالمی دارد. فکرش را بکن٬ این که خودت خودت را مقصر کنی و خودت از خودت دفاع کنی و خودت از خودت مچ گیری و خودت از خودت دست گیری و همین طور الا آخر. هزار جور تئاتر و انتر بازی. هزار جور تجربه ی زیستن٬ آن هم همروند. هزار جور تجربه ی مواجهه با خود.

و خب٬ گاهی که با خودم درگیر می شوم٬ یاد جلسات دفاع تز های ارشد و دکترا می افتم با آن سه استاد کذایی.

راستی٬ برنامه که می نویسیم٬ در پردازه های همروند٬ باید خیلی حواسمان به نقاط Synchronization باشد. نقاطی که پردازه ها به هم می رسند. به تجربه می گویم این حساسیت٬ عینا این جا مصداق دارد.

بی ربط نوشت: می گویند اگر از چیزی بترسی٬ سرت می آید. مدتی است به ذهنم رسیده قضیه را به عکس استعمال کنم. دارم از برخی عواقب می ترسم٬ نکند خدا خواست و سرم آمد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*. از حضرت علی ست.

 

+ يادداشت شده در ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط سعید |